یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
با خودم فکر می کنم تقریبا هیچوقت تو زندگیم اینجوری نبودم این که هیچی و همه چی برام فرق نکنه قبلاها کلی واسه دقیقه به دقیقه ی زندگیم برنامه ریزی می کردم ولی حالا فقط زندگی می کنم هیچی چیزی برام اون قدر مهم نیست که کلی ترای کنم و کلی فکر کنم که این کار رو بکنم یا اون کار رو. نمی دونم خوبه یا نه و نمی فهمم چرا این همه پر از افراط و تفریط ام یا یه چیزهایی رو کلی می خوام یا اصلا بودن و نبودنشون برام فرق نداره با خودم فکر می کنم شاید این هم از علائم بزرگ شدنه و این که بزرگ شدن چقدر غم انگیزه باید واسه خیلی چیزها با خودت کنار بیایی مثلا بشینی عاقلانه همه چیز رو تحلیل کنی بگی خوب دختر جون الان این حس رو داری چون این اتفاق افتاده پس احمقانه فکر نکن یا این که این حست گذراست یا کلی مصلحت اندیشی هاو محافظه کاری های تخمی دیگه و هی کودک شیطون وجودت رو هلش بدی عقب بگی سیس بچه جون . بعد هم ممکنه تو چهل سالگی به خودت بیای و بگی اه چه تخمی زندگی کردم تازه اگه خیلی با شعور باشی و بفهمی .اون موقع هم حتما شوهر و بچه داری و باز هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی کاش کل زندگی یک کمی هیجان انگیزتر از این چیزی که هست بود.
نوشته شده توسط در ساعت | لینک
|
