تبليغاتX
سالاد مخصوص

تاریک و روشن هوای عصره ، تازه از خواب پا شدم، یکهو یاد چند تا از آدم هایی که دوستشون دارم می اوفتم و کلی دلم می گیره که شرایط طوری هست که دسترسی بهشون ممکن نیست، به روزهایی که قراره بگذره و آدم هایی که قراره دوستشون داشته باشم فکر می کنم ،چراغ اتاق رو روشن می کنم ،موهام رو شونه می کنم ، به هاله ی خیلی کم رنگی که زیر پلک ام داره می اوفته نگاه می کنم ،یاد شعر فروغ می اوفتم : و مادرم که تصویر پیری من است در آینه.

به سال جدید فکر می کنم و آرزوهایی که می خوام بهشون برسم، شونه کردن موهام تموم شده، فرفری اند، دوستشون دارم، یه ورق میارم تا لیست چیزهایی رو که باید بخرم بنویسم ،تو خیابون که راه میرم حس می کنم ذهن و روحم منتظر اتفاق های جدیدند نمی دونم چرا ولی فکر می کنم قراره یه اتفاقاتی تو زندگیم بیوفته، حس اش می کنم،خوشم میاد که زندگی این همه قابلیت تغییر داره ، مثل یه جور بازی ایه،شاید منچ شایدم ماروپله، ولی امیدوارم بیشتر شبیه منچ باشه چون از ماروپله متنفرم ، تو منچ شانس کمتر مهمه، بیشتر نوع تفکر و مهره جابه جا کردنت بازی رو پیش می بره تا شانس و این که یک عالمه مهره ی دیگه هستن که برای بازی کردن بهت انگیزه بدند ولی ماروپله همش شانسه،توی خیابون اصلی که می پیچم یکهو یه دختر بچه دستش رو دراز می کنه جلوم با یک عالمه فال شاید به اندازه ی همه ی آرزوهایی که واسه سال جدیدم دارم ، یکی اش رو از بین اون همه ورق می کشم بیرون ، به مغازه ایی که می خواستم رسیدم ، میرم یه چند تا بند و تور قرمز و فیروزه ای می خرم و توی لیست خریدم روی بند و تورهای مورد نیاز خط می زنم تا برم سراغ بقیه ی لیست خریدم.........

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

اون قدر بد ام که نمی دونم چی کار کنم ، بعد فکر می کنم همه ی مردم وقتی بد هستن چی کار می کنن؟ دوش می گیرم ، کتاب می خونم، خط خطی می کنم ولی نمی شه بدتر می شم، سعی می کنم بخوابم، موزیک گوش می دم بلکه کمک کنه بخوابم، فایده نداره با خودم می گم همه ی مردم این حس رو یکی دو بار شایدم بیشتر تجربه کردن، من هم مثل بقیه بالاخره تموم میشه، به نسرین میگم بد ام باهام حرف میزنه ولی یک ساعت که گذشته باز حس های بد ام برمیگرده بعد با خودم فکر می کنم شاید بخوام گریه کنم ولی گریه ام نمی یاد شاید گریه علائم روزهای بعدی باشه شایدم یه یک هفته ای دپرس بشم بعد هی پیاده روی کنم و هی شعر های چرت و پرت بخونم و بنویسم، ولی می دونم بالاخره تموم می شه مثل همه ی مردم دنیا، زندگی همینه دیگه بدتر از همه اینه که گند رو خودت زده باشی     

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |