اه لعنت به من .....، اساسی ترین چیزها رو برای شروع کارم فراموش کردم ، فکر می کردم دارم، نداشتم و تعطیلات است هم،ا..........ه ،می خوام مثل یک ببر نعره بکشم بس که گیجم،ساق پاهام یخ کرده، کشوهای کمد رو دنبال شلوار می کوبم و زیر و رو می کنم،فقط شلوارک و تاپ ، یک فصل عقبم، قبلا ها یک روز بود ، وقتی امتحان های روز اولم رو فراموش می کردم، حالا یک فصل فراموشی، رو خط خطی هام کار می کنم ، حوصله ام سر میره ، تکراری میشه برام، میام شعری، داستانی ،چیزی بخونم همه اش تو نبودی ، تو نیستی ، تو رفتی،تو ، تو، تو.....،اه پس من چه بلایی سرش اومده؟ فکر می کنم با خودم مهم ترین اتفاق زندگی ایم تو این یک سال، ماه پیش بود ، دیدن اون تابلو هه تو موزه ی هنرهای معاصر با پس زمینه ی قرمز و ادم های سر و ته توش که از هر طرف نگاهشون می کردی نقش هاشون عوض می شد، یاد فردا می افتم، فکر کنم تا پاسی از شب گذشته باید جبران فراموشی امروزم رو کنم،تصمیم به فیلم دیدن می گیرم، اقا و خانم اسمیت دارم ،فقط، حقیقتا مزخرفه، یادم میاد DVD ای داشتیم شامل چند فیلم ندیده ،هدیه ی نوروز ، پیداش می کنم ده دقیقه ی اول خسته میشم ، شاید خوشحالی لازم هستم ولی نه حوصله ی خوشحالی ندارم،حتی مسافرت، جفنگ شدم انگاری، یاد جمله ی "کامو" می افتم "جفنگیت اولین و اساسی ترین مفهوم است."،گویا جفنگ بودن خیلی هم بد نیست یا به بیان دیگر من(جفنگیت) اولین و اساسی ترین مفهوم زندگی هستم
،تصمیم می گیرم بخونم(داستان کوتاه )،از جمله ی اولش خوشم میاد: داستان کوتاه فرصت قهرمان سازی ندارد.
