that would caryy me away
and two miles to the dusty street
that I saw you today
It s four miles to my lonely room
where I will hide myself
and about half a mile to the downtown bar
that I ran from in disgrace
lord,how longe have I got to keep running
seven hours,seven dayes or seven years
I feel like I m drawing in a river
drawing in a river of tears
in three more dayes,I leave this town
and disappear without a trace
a year from now maybe settel dawne
where no one knows my face
I wish that I could hold you
one more time to ease the pain
but my time s run out and I got to go
go to run away again
still I catch myself thinking
one day I ll find my way back here
lord, how long must this go on
drawing in a river
drawing in a river of tears
کنار پنجره نشستم،بیرون بارون میاد،دارم یکی از کتاب های بوبن رو می خونم رفتم تو حس کلی،یه دو خط شعر هم گفتم:
عبور می کنم
انگار سال ها پیش بود که ملال دوری ها مرا می کشت
این رو نوشتم که شدت تو حس بودنم معلوم بشه،تو مایه های تنهایی و سکوت و پرواز و این حرف ها رفتم(خط پایین رو هم الکی گفتم ،اتفاقا الانا بیشتر از همیشه ملال دوری ها من رو داره میکشه)، انی وی، همسفر های نیمه فرنگی،فرنگی و ایرونیمون،دوش گرفته، تر گل و روگل،یکی یکی میان بیرون (من زودتر از همه رفتم دوش گرفتم،ترسیدم زلزله ای چیزی بیاد،یا اب قطع شه نتونم برم حموم،مملکت حساب کتاب نداره که، ازهمین گشت ارشاد و رئیس جدید موزه ی هنرهای معاصر و برنامه ی جدید پاک سازی کتابخونه ها و کتاب های تازه ممنوع شده ی صادق هدایت و چوبک بگیر تا همین قطع اب و برق، خدا رو چه دیدی یهو حموم رفتن و شاشیدن هم میشه فعل حروم)، بازم انی وی،در ادامه ی مطلب دختران زیبا و طناز شیرازی هم کم کم رخ می نمایند،خدایش لعبتکانی هستند بسیار زیبا حتی از من که دختر هستم هم دلبری می کنند،یکیشون با همون سرعتی که من همیشه میدوم تا به دستشویی برسم همیشه زودتر از من رسیده و مشغول پیرایشه حتی تو کویر که سرعتش موجب بسی تعجب اینجانب هست،خاله زنک بازیم گل میکنه:اه،اه،اه،اگه مردها نبودن این زن های شیرازی چیکار می خواستن بکنن،مردها که همینجوری دچار این سوءتفاهم هستن که زن ها برای اون ها افریده شدن،این جور زن هام به این سوءتفاهم کمک می کنن،خلاصه این که هر چی دق و دلی و خاطره و ذهنیت داغون که از دوست شیرازی های گذشته امون داریم رو سر این بیچاره ها خالی می کنیم،(البته نا گفته نماند که به نظر اینجانب زن های شیرازی واقعا زن های اهل خانه و خانواده و زندگی ای هستند خصوصا برای پسران بسیار جوان و مردان بسیار پیر،به خدا اگه مای ریکومند از روی بدجنسی باشه)،بله همینجوری مشغول خاله زنک بازی هستم که یهو زنگ موبایلم به این خاله زنک بازی خاتمه میده،از هوا و همسفرها و این چیزها حرف میزنه گویا فراموش کرده اند که یک ماه پیش مهمونی نرفتیم با جناب قهرمان،خدا رو شکر می کنیم،از دوست دختر عزیزشون می پرسیم،جواب سر بالا میدهند،نمی دونم این مردها چرا این جوری اند،یه جوری از دوست دخترش حرف میزنه که انگار فقط دخترک بیچاره(زن بیچاره،اخه جفتشون گنده اند)،جناب قهرمان رو دوست دارند و ایشون هیچ تمایلی به ادامه ی رابطه ندارند،به هر حال میگن که شاید یه چند ماهی تعطیل کنند،تو دلم میگم باب افرین به این دوست دختر،چه کرده،بعد میخندم میگم خیلی خوبه بیشتر به کارهاتون می رسید (الکی)،زنگ زده تاییدش کنم یا چه می دونم مشورت ،با خودم میگم خدا کنه که بالاخره جناب قهرمان با این یکی سرو سامون بگیرن،قطع که میکنه با خودم فکر می کنم چه خوبه که مردها هر چی تو زندگیشون براشون پیش بیاد انجام میدن ولی زن های بیچاره همیشه تو رویاهاشون زندگی رو تفسیر و تعبیر میکنن(نظر کاملا شخصی خودم)،به هر حال کم کم شب میشه و دختران زیبا روی با بند و زیور الات پیداشون میشه ،از قضایی روزگار همون دختره که گوی سبقت رو از من ربوده (من به جهت دست به اب و ایشون جهت میک اپ)میاد کنارم میشینه،بوی عطر شیرین و تندی که زده با بوی عطر تلخ و سرد ما میکس میشه و مجموعا بوی گلاب کاشان رو تولید می کنیم،برام شیرنی اورده،من هم که نمی تونم مقاوت کنم یک عالمه می خورم،از دوست پسر فرنگیش میگه که چقدر بامزه است منم تو دلم میگم وا اخه پیرمرد چه بامزه گی ای میتونه داشته باشه،بعد از پسرک فرنگی هم صحبت ما می پرسه،تو گلوشون گیر کرده گویا،من هم خاطرشون رو جمع می کنم که مطلقا هیچ نسبی با هم نداریم جز یه اشنایی خیلی قدیمی،ایشون هم با خیال راحت بنده رو ترک می کنن و ظرف شیرینی رو می برند(من بیچاره،اخه شیرنی خیلی دوست دارم)، وقت خواب بعضی ها تنها و بعضی هام دوتایی میرن لالا،منم چون راه رفتن تو شب رو خیلی دوست دارم می رم وسط دشت و دمن بچرخم بلکه شعری هم گفته آید،هنوز تو همون عبور می کنم خط اول موندم ،یه پیرمرد فرنگی می خوان همراهیمون کنن،محترمانه تشکر می کنم تو دلم میگم برو اقا اعصاب نداریم و اما صبح روز بعد...
کله ی ظهر پا میشم بقیه رفتن خرید،خونه خالیه و من با ارامش یک عالمه صبحانه می خورم و بنگ بنگ گوش میدم،هی.... ،به بنگ بنگ اش که می رسم همراهی می کنم:بنگ بنگ،بعدم به دنبال ادامس برای هضم صبحانه ی سنگینم تمام کیفم رو می گردم ولی هیچی پیدا نمی کنم،به جستجو توی یخچال و روی اپن اشپزخونه ادامه میدم که یکهو یه جعبه ی خوشگل سفید و ابی پیدا می کنم تو دلم میگم اخ جون خدا کنه طعم ادامس جعبه سفید خودم رو بده،در جعبه رو که بازمی کنم یه ردیف بیست و چهار تایی می بینم که فقط دوازده تا ادامس توش باقی مونده،با خودم میگم اه این خارجی ها ادامس هاشون چقدر با مال ما فرق داره،بنگ بنگ تموم شده ، میرم دوباره بیارم سر اهنگ،همین جور که مشغولم بسته ی ادامس رو باز می کنم میندازم تو دهنم ولی هر چی میجوم حس ادامس بهم نمیده بیشتر حس پلاستیک با طعم نعنا میده،از تو دهنم که درش میارم تازه می فهمم چه گندی زدم،یک عدد کاندوم با طعم نعنا خوردم به جای ادامس ،فوری میپیچمش تو روزنامه میندازم دور،کلی خجالت میکشم از خنگ بازیم و خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که کسی نبود خنگ بازیم رو ببینه،اگه بابا اینجا بود حتما می گفت عزیزم شما تو هیچ چیزی دقت نداری،فوری میام تو اتاق یهو میزنم زیر خنده بعدم با خودم میگم الهی بمیرم واسه خودم ترشیدگی این چیزا رو هم داره دیگه،حالا هی به دخترهای شیرازی گیر بده،ظهرتر که همون دختر میک اپیه میاد میگه کسی اینجا بوده،میگم نه عزیزم تنها بودم،تو دلم میگم این بسته هه 24 تایی بوده ما هم که فقط یک شب اینجا بودیم اه ه ه ه فکر کن اگه دوازده تاش واسه یه شب باشه،هی هی انزال زودرس در چه حد (مرسی سرعت)،الحق که دوست پسر پیر ایشون می یافت نشودی هستند،یهو دوست فرنگیمون که یک ساعت زودتر از بقیه رسیده با لباس راحتی از اون اتاق میاد بیرون ،دختره همینجوری تو چشم های من زل زده می خواد فحش بده ،من تو دلم میگم به خدا قسم که من کاری نکردم،ولی دختره تا اخر هم باور نکرد گویا ، هی به من میگفت دختر تهرونی ها خیلی با سیاست هستن مخصوصا از نوع ارتیستش،اینجاست که میگن آش نخورد و دهن سوخته
تنها برگ پاییزی عاشق باد شده بود، هر چند می دونست باد باید شب اخر پاییز می وزید و برگ رو روی سطح فراموشی فصل ها متلاشی می کرد، برای شروع زمستون راه دیگه ای نبود ،پس شب اخر پاییز که همه داشتن جوجه هاشون رو می شمردن باد وزید و تنها برگ پاییزی رو از شاخه چید ، تنها برگ پاییزی زیر بارون تند و تابش خورشید پوسید و خالی های زمین رو پر کرد و سال بعد از زمین ریشه های تازه روییدن، مثل هر سال.
