تبليغاتX
سالاد مخصوص

هفده سالش هست ولی کلی بزرگ تر از سنش نشون میده ،فکر می کردم کوچیک ترین عضو این جماعت ارتیست باید باشم ولی  می بینم مخ گوزیده تر از من هم پیدا میشه ، با مجوز پدر بزرگ ارتیستش الان تو این جمع هست، تو هفده سالگی یه مرد کامله انگاری، به سال هایی که در پیش داره فکر می کنم به این که کاش این جوری نبود اخه این جوری زندگی یه جورایی سخت تر  میشه ، یاد خودم میوفتم که 15 سالم بود و بقیه ی بچه ها همه بالای بیست و دو ،سه بودن طراحی می کردیم ، تنها چیزی که الان هم موقع هایی که مخم میگوزه نجاتم میده ، یا کلاس زبان که به جز ما  دو سه تا از بچه ها همه سی و... بودند ، بعد فکر می کنم چرا من این روزها این قدر دارم به گذشته فلاش بک میزنم بابا جان.

 

هر کدوم از یه گوشه ی دنیا جمع شدن که همدیگه رو ببینن،من طبق معمول دوباره خواب دیدم وقتی اقا هه رو می بینم یاد خوابم میوفتم که تو خواب داشت با یه خانوم مسن معاشقه می کرد با خودم میگم: ای ی ی دوباره نه، بعد خانومه میاد معلوم میشه خانومه بیست و چهار سال نبوده و از قرار معلوم قبلا ترها هزار کاکلی شاد در چشمان تو و هزار قناری خاموش در گلوی من بودن، حالا هر کدوم بچه و خانواده دارن،ولیتو نگاهشون هنوز پر کاکلی و قناریه هنوز، جالبه برام بعد بیست و چهار سال، خانومه یه بار طلاق گرفته اون اول ها بعد دوباره ازدواج کرده و بچه و این حرف ها،اقاهه هم ازدواج و بچه و این حرف ها ، از گذشته ها  حرف میزنن، اون موقع ها که یه عالمه بمب می ریختن تو شهر، اقاهه یه جورایی داره حرف میزنه که انگاری همه چیز تقصیر خانومه بوده،این که اقاهه تو خونشون تو توانیر می نشسته و زیر بمبارون موزیک گوش می داده تنها کاری که ارومش می کرده زیر اون همه بمب و موشک ، خانومه اصلا نمیشنوه محو تماشای اقاهه است، یاد کتابی که تازه خوندم میوفتم، فریده لاشایی ،نقاش هست بیشتر تا نویسنده ،زندگی اش رو نوشته یه جورایی، از زندان و انقلاب و بمب و مهاجرت و.... و من فکر می کنم زندگی کلی مسخره است و پر از تکرار ،بیست سال دیگه اگه باشم جای یکی از همین ها رو صندلی نشستم یا این جا یا اون طرف، شایدم یکی دو تا بچه داشته باشم، تازه همه ی این ها کلی از من بهتر بودن تو جوونی هاشون، اون موقع حتما کلی سخت تر زندگی می کنم اخه هر چی جلو تر میرم مخم بیشتر میگوزه،از نویسنده های اون وری، فیلم و موزیک و مشروب خوب و این چیزا حرف میزنن و الکی میخندن من و مرد کوچک میریم فیلم رایت کنیم واسه خودمون، نوشته هاش رو میده بخونم خیلی خوبن، نظرم رو میگم، میگه اون فیلمه به درد شما نمی خوره رایت نکنین بچه ها من رایتش می کنم ، روز بعد تا نصفه هاش  رو می بینم In To The Wild یه جورایی تلخه، هیچ قهرمان هیچ اتفاق و هیچ چیز خاصی نداره  عین یه مستنده، لباسم رو می پوشم و میرم زیر بارون بهاری راه میرم باد اون قدر تنده که نفسم رو بند میاره یاد دیالوگ فیلمه میو فتم،یه چیزایی تو این مایه ها بود اگه اشتباه نکنم:

 

Its not important how strong you are ,The most  important is imagine that you are strong

 

و فکر می کنم چقدر سخته که ادم میدونه زندگی همینه همه کودکی ایم ،بعد نوجوان ، جوان، مسن ، پیری و مرگ.

وقتی برمی گردم خونه میشینم پشت کامپیوتر و شروع به وب گردی می کنم، برای متن جدیدم  اطلاعات می خوام، سرم رو که بلند می کنم می بینم نزدیکی های صبحه، شانسی کتاب روی میزم رو  از وسط باز می کنم و  شعرش رو می خونم، لباس خوابم رو می پوشم و توی تاریکی محو میشم، مثل قهرمان نمایشنامه ام شاید:

 

چه هنگام می زیسته ام

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را من

نخستین سحرگاه جهان را ازموده ام

با خالی بود خویش رودررو

هم چون فریاد واژگون جنگلی در دریاچه ای

ازاد و رها

هم چون اینه ای که تکثیرت می کند

بگذار افتاب من پیرهن ام باشد

و اسمان من ان کهنه کرباس بی رنگ

چه هنگام می زیسته ام

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را من؟

(شاملو)   

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

شب هست روی بوم شهر وایستادم کنار بت نوجوونی هام باد میاد و توی موهام میپیچه و رو صورتم پخششون میکنه ومن از حس جدید موی بلند داشتنم لذت می برم اولین باره که موهام بلند شده اخه، یادم میاد این صحنه رو تو رویاهای پونزده سالگیم دیده بودم اون موقع بیست و سه سالش بود عجیبه یعنی باید عجیب باشه، با همین لباس و روسری کنار همین ماشین ، میگه بعضی ها اینجورین قدرتش رو دارن که یه چیزایی رو ببینن یا پیش بینی کنن و من یاد همه ی خواب ها و حس هام میوفتم که هیچ وقت دوست ندارم جدیشون بگیرم مثل همه ی وقت هایی که پام می خواد بشکنه و از روز قبلش می فهمم یا مثل موقعی که پدر بزرگم رفت توی یه خواب طولانی واسه همیشه، یا عمو که تصادف کرد و بعدش که بهوش اومد و مرخصش کردن کلی خوشحال شدم که خوابم چرت بوده ،اما یه هفته بعدش واسه همیشه رفت، یا اخریش هم گلدون کادوی تولدم بود که قبل از رفتنم خونه ی مهرداد اینا حسم گفت اخرین باره می بینمش و شب که اومدم خونه شکسته بود یا خیلی چیزای دیگه که البته ناگفته نماند کلی هاش هم خوب بودن، همین جور دارم به همه ی این چیزها فکر می کنم که یهو می بینم داره میخنده و میگه کجایی و من نمی دونم وسط این همه شلوغی ما دو تا این بالا چی کار می کنیم ،اولین ساله عید تهرانم، نسرین و مامان اینا نبودن این چند روزه ،تازه اومدن ، و امشب بعد این همه سال اشناهای قدیمی رو دوباره می بینم ،میگه می خواد اون خونه ای رو که روبرومون هست و تازه هنوز اسکلتش رو ریختن بخره ته کوه های ولنجکه همون که مامان هی می گفت خوش به حال کسی که صاحب این خونه میشه، میگم خوبه میگه تو چقدر بزرگ شدی از اون وقت ها و من یادم میوفته که بیست و چهار سالم شده، توی خونه ی برادرش هستیم حالا،کلی شلوغه ،من به حس جدیدم فکر می کنم انگار توی خلع رها شدم تا کلی تصمیم بگیرم یعنی گرفتم ولی زیاد مطمئن نیستم که می خوام این تصمیم ها رو بگیرم یا نه، براش کادو گرفتن دو سه تا از دختر ها، نمی دونم مناسبتش رو ، عطر مردونه،کروات، پیراهن و من تو دلم کلی خجالت میکشم که اگه قرار باشه برای یه پسر کادو بگیرم هیچی نمی دونم حتی فرق بین سایز مدیوم و لارژ رو،و صد البته که کسی باورش نمی شه که من حتی یه دونه bf هم نداشتم، بر خلاف ظاهرم که یه جور دیگه نشون میده در اون حد که وقتی دوست گنده ی ارتیستمون اولین بار این رو شنید لقب کلاه بردار رو برام انتخاب کرد اخه معتقد بودند والبته هستند که من کلی ویژگی زنانه دارم و بلدم جماعت مردان رو کلی، مخصوصا کلی مردها رو،واین زیر سایه ی ترشیدگی میسر نیست، و من هنوز نفهمیدم ویژگی های زنانه یعنی چه؟ در این حد که حتی خواهر عزیزم هم باور به عضب بودن بنده ندارند به هر حال من همچنان که کادو ها رو باز میکنه کلی به خودم میگم خاک بر سرت ،یهو صدای مامان رو میشنوم که میگه گفته کلا امادگی ازدواج رو نداره از قول من داره میگه اونم بلند می خواد رابطه اش با دوست هاش به هم نخوره به خاطر من، و من یادم میوفته که گفتم تو خلع هستم گویا ترجمه اش این میشه ،تو ماشین نشستیم دلم می خواد دوباره برم اون بالا روی بوم شهر تا شاید وزش هیچ رو توی موهام حس کنم باز هم، انگاری فکرم رو میخونه میریم بالا،و من بلند فریاد میزنم بی صدا تو دلم ولی موجش تو هوا می پیچه کاش تا ابدیت فرصت داشتم این بالا واستم و باد تو موهام بپیچه، تنهای تنها البته ، دور میشه و میره صدای درونم رو میشنوه که تنهایی می خواد،حالا این بالا تنها برای صدمین بار به اینده فکر می کنم وبه برنامه هام یک یا شایدم دو سال دیگه ، یه کم هم به گذشته فکر می کنم به مراحل دگریسیم ، یاد اون یکی دوست گنده و ارتیستم میوفتم که میگفت خوشم میاد ازت که سفتی برای حرفه ی جدیدت نگهش دار این خصوصیت رو، این رو هم معنی اش رو درست نمی فهمم مثل همون ویژگی های زنانه ،ولی به خودم یه قول میدم این که تو همه ی مراحل دگریسیم صداقت تنها سلاحم باشه و مثل کلی ادم های توی این شهر خشن و بین این همه جمع نامعلوم ادم ها ، صداقتم رو توی جوب های الوده ی شهر نریزم تا بپوسه، دلم می خواد کودک درونم رو روی دست هام بگیرم و کلی مواظبش باشم چون بین اکثریت ادم هایی که نمی دونن باید با همه ی اون چیزهایی که نمی دونن چی کار کنن ،ذهن سیالم انگاری میدونه کجا داره میره

در میان جمع نامعلوم چهره ها

می سپاریم و می رویم

هیچ را

اسان تر از همیشه شاید

به بادهای غریب

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |