چشمام رو باز ميكنم،ساعت دهه،بايد هشت بيدار ميشدم،ديشب تا ساعت يك با سارا حرف ميزدم،قرار شد بگه به همه،ميگه از بابت فرناز خيالم راحته شهريار هست فقط نگران تو هستم يكي كه لياقتت رو داشته باشه،ميگم ول كن سارا،ميگه من نمي زارم به محض اينكه برسم اونجا،ميگم امادگيش رو ندارم میگه تا 2 سال ديگه داري،ول كن نيست،اون گفت اره،من گفتم نه،ايينه شكسته رو گذاشتم بالاي كتابا درست روبروي تختم،بلند كه ميشم خودم رو تو ايينه ميبينم شلوار گشاد خواب با يه تاپ بندي،خيلي وقت بود كه خودم رو نديده بودم،هوا سرد ولي چون راحتم هنوز تاپ ميپوشم،شلوارم گشاده ،تاپم تنگ،مامان ميگه ما رفتيم،صبحانت رو ميزه،بوي عطر بابا تو اتاق پيچيده،مامان چطوري ميتونه اينقدر از زندگيش راضي باشه،خيلي جوون تر از سنش هست ،ميگه ديروز كلي برف اومده بود كاشكي ميومدي،لباس هام رو كه اويزونن رو صورتم ميندازه ميخنده ميگه پاشو،ميگم مامان حوصله ندارم اذيت نكن ،بابا ميگه يه نگاه دور تختت بنداز،از بالا تا پايين تخت جمشون ميكنه :مكتب هاي ادبي،معجزه ي ايراني بودن،پسا مدرنيسم،لانگ من،نمايش عروسكي،پايان درخت سيب،گريم براي تاتر،چاپ،حافظ،نيچه،ضرورت هنر،مشكين نامه ،تاريخ سينما،غول دريايي،روزي همچون روزهاي ديگر،ادونس فر،همه رو ميزاره سر جاشون ميگه اينكه وضع اتاق وكتابات باشه واي به مغزت،ميگم باشه،ميرن،اصلا حوصله ندارم همه چي خوبه ولي من نمي دونم چمه،تختم رو مرتب ميكنم،روزمرگي اعصابم رو خرد ميكنه،همه چيز خنثي ست،زندگي همينه ديگه،نمي دونم كي قراره بهش عادت كنم،دلم ميخواد بپرم ولي خوب كجا بايد پريد،اخرش كه چي،اصلا فرق تمساح بودن با ادم بودن چيه،درست مثل 15 سالگيم،افكار بچگانه،شايدم زيادي خستم،نمي دونم چرا اينقدر خودم رو عذاب ميدم،تو اينه نگاه ميكنم خودم رو ميبينم ميگه خوب زندگي كن ديگه،مگه چي ميخواي،مگه چي ميخوام؟مشكل همينه كه چيزي نميخوام........
تحریم شدم گویا............
wow چقدر خوشگل شدي،ببين چقدر خانوم بودن بهت مياد حالا همش كتوني بپوش،به چكمم نگاه ميكنم داره بهم ميگه سرو صدا ممنوع،پيراهنم ميگه اروم بشين،دستبندم ميگه الان نميشه بپري،در گوشم ميگه الاغ پيراهن خيلي بيشتر از شلوار بهت مياد،بزرگ شدي ها،هميشه طرز لباس پوشيدنش با من فرق داره،يه خانوم حسابيه،عوضش ما دو تا ظاهرمون شبيه همه بر عكس رفتارهامون، از دور ميخنده ميگه فشار داره مياد بهت نه،نگاهم رو ازش برميگردونم،ديروز حسابي اعصابم رو بهم ريخت،سرش داد زدم ،ميگم وقتي اعصابت رو خورد ميكنه،ميگه اخه.....،ترديدش عصبيم ميكنه ميگم يا هست يا نيست،مثل احمق ها رفتار نكن،مياد كنارم ميشينه ميگه گلوبندم خوشگله،يعني ببخشيد،نمي دونم چرا نمي تونه ،ميگه من و تو با هم...،ميگم اما هر دومون شكلات دوست داريم ، دارم به شكلات هاي رو ميز نگاه ميكنم كه بهم چشمك ميزنن،ميگه خيلي خري،دارن ميرقصن ميرم تو اتاق پنجره رو باز ميكنم رو تخت دراز ميكشم هوا عاليه صدا رو كم ميكنم
I won t........
I won t.................
If the moment ever comes
But the moment never comes
ياد فرناز ميوفتم كه داره بچه دار ميشه،يهو يادش افتادم،ياد قديما،راستي چه كسايي هنوز تو خاطرم هستن،باد داره مياد،سردم شده ،هواي اينجوري رو دوست دارم،پيرهنم داره غر ميزنه،چكمه هام ميگن فقط همين يكي ها........
I wana perfect sole
I wish I was special
وقتی تنهام،وقتی خستم،وقتی خوشحالم،وقتی....،دوست دارم.................
به این فکر می کنم واقعیت یعنی چی؟اصلا واقعیتی وجود داره؟ جالبه ادم های کور رنگ رنگ ابی رو سبز می بینن ولی بهشون یاد میدن که چیزایی رو که سبز می بینن در عالم واقع ابی هستن،حالا این عالم واقعیت چیه خدا میدونه،دیشب خواب دیدم یه مورچه داره عاشقانه ماچم میکنه یه سوسکم بغلش واستاده بود با حسرت نگاهمون می کرد انگار مورچه رقیبش بود به عبارت دیگه سوسکه هم عاشقم بود،به عالم واقعی فکر میکنم ،چیزای غیر منطقی و غیر معقول،مرموز یا ماوراءالطبیعی تو دنیای واقعی جایی ندارن،واقع گرایی بخش عظیمی ازتجربه ی ادم ها رو نادیده میگیره،شایدم تجربه های ذهنی واقعی تر از چیزای منطقی باشن،ولی این یعنی رمانتیک گرایی،اما یه چیز دیگه هم هست وقتی روی یه میخ میشینیم و پوستمون رو سوراخ میکنه احساس لذت نمی کنیم دردمون میگیره،پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم میخواد مثل یه دخترک کوچولو زیر اسمون پر ستاره بخوابم و به چیزایی که دوست دارم فکر کنم،قرار بیست و سه ساله بشم
