سی و پنج تا شکلات خوردم دلم درد می کنه،روز قبلشم با سارا چهار دفعه رفتیم رستوران غذا خوردیم،اخه قرار خوب بشم،اقاهه می گفت بلاها سه دستن یکی خود بنده سر خودش میاره،اون یکیش رو یادم نمی یاد،یکی دیگش هم خدا میاره که امتحان الهیه که هر کی از اون سربلند بیرون بیاد روحانی میشه بعد من فکر کردم شایدم الهه بشه،دیروز کلی دنبال تخته ی طراحیم گشتم برای برنامه ی طراحی در منزل گلبرگ اینا اخرش یادم اومد تختم دانشگاست بعد کلی دنبال لباس مناسب گشتم که مدلشون بشم فاینالی یه لباس پیدا کردم که فقط بازوهام بیرون باشه،از طراحی در منزل خوشم اومد،بازم میرم،گلبرگ میگه وقتی اینقدر میخوری معلومه هنوز کاملا خوب نشدی،دلم هنوز داره درد می کنه،شایدم دارم خوب می شم،دارم فکر می کنم کاش همه چی دست من نبود اونوقت زودتر خوب می شدم.
مونا عروس شد،هنوز باورم نمیشه،به دوستی 9 سالمون فکر میکنم.ازدواج،حتی برای فکر کردن بهش امادگی ندارم،نمی تونم درکش کنم،یک زندگی جدید،یک تصمیم بزرگ،اینکه زندگیت رو با یه نفر دیگه تقصیم کنی،عاشق شدن،دوست دارم تجربه اش کنم ولی ازدواج رو نه،تا حالا عاشق نشدم ولی نیم نگاه های عشق رو تجربه کردم،به اینده فکر میکنم اینکه میتونم راضی بشم زندگیم رو با کسی قسمت کنم یا نه،فعلا که همه ی زندگیم رو میخوام، می خوام همش برای خودم باشه ولی نمی دونم چرا اینقدر برای مادر شدن امادم
.