به صورتش نگاه میکنم مثل سنگ، توی شلوغی و حرکت مردم سینی حلوا رو گرفته، مردم دارن خرید میکنن خیابون ها شلوغه می خوام زودتر خونه برسم، دوباره تو صورتش نگاه میکنم نمی دونم تو صورتش دنبال چی میگردم نگاه سردش، دماغ استخونی و پوست چروکش، موهای سفیدش انگارباورش نشده که برای همیشه از دستش داده هنوز سینی حلوا تو دستش. اخر هیچی رو دوست ندارم حالم خوب نیست بدم نیستم، مامان میگه 24 سال شد بعد کیک رو میبره بابا میبوستش، 24 سال مگه میشه؟ بابا میگه هنوز فکر میکنم سال اول چقدر زمان زود میگذره، ترانه میخنده میگه اول باید یه کی رو پیدا کنی بعد این ارزو رو بکنی میگه اخه تو که مریم مقدس نیستی میگم قدیس وجود نداره فقط تقدس وجود داره، بابا میگه زیاد فکر میکنی سعی کن فقط زندگی کنی راحت، سبک، رها، باید خیلی سعی کنم تا به سبکی برسم با خودم فکر میکنم بین اندیشه وبلاهت رابطه ای وجود داره؟
سنگ هایی که جاده های ما رو فرش میکنن خیالشون راحته چون میدونن هیچ وقت چنین اهانتی در حقشون نمی کنیم که اونها رو تو دیوارای بلند کنار هم بذاریم تا روزهامون رو از شب هامون جدا کنن
چرا مقداد مریم اینا اینهمه رستوران و کافی شاپ خوب میشناسه با اینکه دوست دختر نداره ؟
چرا بابا سیبیلاش رو نمی زنه تا من از صورتش قالب ماسک بگیرم ؟
چرا من ذائقم یکهو تغییر کرده و همش دلم چیزای ترش میخواد ؟
چرا....................................................................................................................................................؟
چرا موهای من با سرعت نور رشد میکنن ؟
چرا من تا حالا تو گوش نسرین نزدم ؟
چرا ارزو اون پسره ی در پیت رو برای زندگیش انتخاب کرده ؟
چرا مامان می خواد همه چیزام رو مرتب کنه ( اتاقم، روی تختم، کتابام،مغزم،لباسام و.......) ؟
چرا موز تو همه ی فصل ها هست ولی هندونه فقط تو یه فصله ؟
چرا نسرین اینقدر به من میگه ابانی ای دیگه ؟
چرا از فسنجون بدم میاد ولی ماکارونی رو اینقدر دوست دارم ؟
چرا اینقدردوست دارم از طبقه ی 3 یه تف ابداربندازم بیفته پایین روکله ی امیرحسین که موسیقی میخونه، خیلیم حال بهم زنه؟
چرا من فرانسه بلد نیستم ؟
وتو گفتی زهرمار
اه ای میرزا
واز من سراغ صف عشاقت را گرفتی
وتو گفتی زهر مار
و به من گفتی این بارنوبت کدامین دراز گوش است
ومن تو را اندیشیدم،که علاوه بر عکاسی چاقوکشی هم میکنی
اه ای میرزا
و تو به سخره گرفتی اغوش بازم را
وبوسه ها وچشمک هایم را
وشولای بر بستی و گفتی
ترک خواهم کرد فضای اثیری عشق مجازی اینترنت را ای پدر سوخته
اه ای میرزا
و بلاد فرنگستان بسی دور است و جدایی غم انگیز
و توتا پاسی از شب گذشته عکس هایت را send کردی
و تو گفتی زهر مار
و من سپیده دمان در خواب ناز بودم وبرای امتحان final خواب ماندم
و نسرین گفت خاک بر سرت اگر fail شوی
و بابا در اغوشم گرفت وگفت خوشحالم که بالاخره pass شدی
و تو گفتی زهر مار
اه ای میرزا..............
با مرجانم داریم قدم میزنیم میخندم با شیطونی می پرسم اون چی ماچت نکرد میگه چرا ولی نمی دونم کار درستی بود یا نه ،وقتی میرسم خونه مامان اومده، کتابام رو نگاه میکنم جواب sms ش رو میدم تشکر میکنه دوباره sms میده دارم کتاب میخونم ، 1.30 شب میگه بیداری زنگ بزنم میگم ok زنگ میزنه میگم بازی جدید چه خبر میخنده صدای ماشین می یاد میگه بیرونم دارم پیاده روی میکنم میگم مصاحبت رو تو مجله فیلم خوندم میگه راستی چه طور بود میگم فقط تیترهاش رو خوندم از چیزای مختلف حرف میزنه یکهو میگه میخوام یه چیزی بهت بگم ،شوکه شدم میگم از تو انتظار نداشتم معذرت خواهی میکنه میگه من حرفم رو رک میزنم، ببخشید، میگم حداقل می تونستی اول پیشنهاد دوستی بدی میگم نمی دونم چیکار کردم که تو اینجوری دربارم فکر کردی میگه من نگاهت رو وجودت رو روحت رو میخوام اینم برای من یعنی sex میگم من ادمش نیستم میگه هر جور توبخوای میگه چرا هیچ وقت نمیگذاری کسی دوستت داشته باشه میگه میدونم به F گفتی نه اما من منتظرم، میدونم زیاد برای کسی منتظر نمیمونه میگه حرفای امشب پیش خودمون بمونه یاد بچه ها میافتم که خیلی دوست دارن باهاش دوست بشن میگه راستی فکر کنم B هم بهت زنگ بزنه یاد S میوفتم برای اینکه لج من رو دراره به N پیشنهاد داده از بچه بازی بدم میاد، مونا میگه اینکه عالیه مشهورم که هست میگم ولی ادم من نیست یاد K میافتم بابا میگفت 24 سال میدونی یعنی چی گفتم این فقط حس احترام نه عشق مامان خیلی نگران شده بود میگفت پس چرا باید برای تو تولد بگیره مگه تو با بقیه شاگرداش فرق داری بابا اخرش گفت زنای زیبا باید بیشتر مواظب باشن cut تش میکنم حسام رو خوب میشناسم میگه پس ادمه تو بالاخره کیه میگم یه ادم خیلی ساده که یه روح خیلی بزرگ داشته باشه میگه ولی ادم های اطرافت که ساده نیستن میگم عجله ای ندارم به موقش پیداش میکنم الان فقط میخوام تنها باشم چون یه عالمه کار مهم دارم با یه عالمه انرژی میگه این یکی رو از دست نده .
در مجلس مغانم دوش ان صنم چه خوش گفت با کافران چه کارت، گر بت نمی پرستی
این فال رو بهادر برامون گرفت همه با هم نیت کردیم ، ساحل گریه کرد، بهادر رفت تو فکراحتمالا depresation گرفته اخه همش اعصابش خورده من خندم گرفته ولی خودم رو کنترل میکنم اخه من هر وقت حافظ رو باز میکنم مژده ای دل و وصال و دولت یار و از این جور چیزا میاد اما بعدش هیچی نمیشه ، به ساحل میگم چته میگه هیچی راستی نمی دونم جدیدا چرا اینقدر پر انرژی ام انگار به پریز برق وصلم دارم به خیلی چیزا فکر میکنم.
مثلا یکی از چیزایی که همین الان دارم بهش فکر میکنم اینکه چرا پاچه ی همه ی شلورام کوتاه چون همین الان ساقای پام یخ کرده ومن هیچی شلوار پاچه بلند ندارم.
سحری، مو قشنگ، قاصدک، کلاهبردار، سوسول، شلمان، شلی(از مصدرslow )، متفاوت، خانومی، پیکاسو، کله، لپی، سلیته، کچل، مرغابی، خانوم بسیار زیبا، منگل، عروسکی، شکاک، خانوم جوزانی، ترشیده، شکلات، خانوم معلم، قشنگ، پری، استخونی، بی شرف،ابانی، جوجه تیغی و بالاخره بی بی سحر که یه اقای handsome جدیدا برام انتخاب کرده تمام اسم هایی هست که من رو بهش صدا زدن ومیزنن.
اما به هر حال یه دختر ترشیده رو سحر صدا میکنن.
