باران بود
مجال نبود
ما به بخت خوب خود خندیدیم
و قرار گذاشتیم
پاییز به صحرای مجاور کوچ کنیم
انگور بکاریم
خیال بچینیم
پاییز آمد
زمستان رفت
ما همچنان در پای تاک ها سوگواری می کردیم
و هیچ وقت نفهمیدیم
قرار آن روزها چگونه از ذهنمان پر کشید ؟
( کیان الیاسی )
همه چیزازباسن بزرگ من شروع شد!
وطعنه باد به در
وعکس سینه بندی صورتی
که افتاده بود در آبگون نگاه تو
تختِ آشفته
ملافه ی واژگون
وعشقبازی ناتمام باران وبرگ/درنسیم روز
یادگارآن جمعه مغشوش است.
(شیدا محمدی)
پی نوشت:عاشق انتزاع و افراط شعرهای این خانومه ام
انادر پی نوشت: اون مطلبه راجع به هپینس رو که نخوندم هنوز عوضش هی رفتم الواتی تازه دچار وسوسه های شیطانی هم شدم .خدایا ما را از شر وسوسه های شیطان رجیم حفظ بفرما.الهی آمین.
دوباره اون رگ خل و چلیم گرفته،حوصله ی زندگی کردنم سر رفته، نمی دونم چی میشه که این جوری میشه، انگار یه اتفاقی که باید بیوفته نمی یوفته یا چیزی که گم شده پیدا نمیشه یا حقی که ازم گرفته شده پس داده نمی شه یا جنسی که فروخته شده پس گرفته نمیشه یا در صورت توقف پنچر می شوم یا بوق زدن ممنوعه ،چه می دونم اصلا، و دقیقا همین موقع هاست که گیر میدم به زندگی که اصلا سرش چه؟ و تهش چه؟ و به طور کلی در این زندگی ما چه کار باید بکنیم و مگر بقیه که کردند چه اتفاقی افتاده و نهایتا مجبورم به این نتیجه برسم که انسان تنوع طلبی هستم (من بیچاره)،یعنی بابا این رو میگه هر وقت من شروع به غر زدن می کنم ، حالا ربطش به تنوع طلبی چیه خدا داند،بعد فکر می کنم بد نیست این مطلبی رو که از بی بی سی راجع به هپینس گرفتم گوش بدم شایدم خواستم یه چیزهایی راجع بهش این جا بنویسم بلکه یه مرجعی بشه واسه خودم ،چون این جور که حس می کنم این قصه سر دراااااااااز خواهد داشت........
یک هفته گذشت و من باورم نمیشه این من بودم که همه ی این هفت روز نفس گیر رو تحمل کردم، چشم هام رو می بندم روی تختم دراز می کشم و باز فکر این که بالاخره این اتفاق یک روزی برای همه خواهد افتاد حتی در آینده ی دور، خیلی آزارم میده :از دست دادن ؟؟؟ ، تا حالا این قدر نزدیک بهش فکر نکرده بودم،میخوام بهش فکر نکنم، روی بخیه های مامان پانسمان میزارم و سعی می کنم به زمان حال فکر کنم.
تاریک و روشن هوای عصره ، تازه از خواب پا شدم، یکهو یاد چند تا از آدم هایی که دوستشون دارم می اوفتم و کلی دلم می گیره که شرایط طوری هست که دسترسی بهشون ممکن نیست، به روزهایی که قراره بگذره و آدم هایی که قراره دوستشون داشته باشم فکر می کنم ،چراغ اتاق رو روشن می کنم ،موهام رو شونه می کنم ، به هاله ی خیلی کم رنگی که زیر پلک ام داره می اوفته نگاه می کنم ،یاد شعر فروغ می اوفتم : و مادرم که تصویر پیری من است در آینه.
به سال جدید فکر می کنم و آرزوهایی که می خوام بهشون برسم، شونه کردن موهام تموم شده، فرفری اند، دوستشون دارم، یه ورق میارم تا لیست چیزهایی رو که باید بخرم بنویسم ،تو خیابون که راه میرم حس می کنم ذهن و روحم منتظر اتفاق های جدیدند نمی دونم چرا ولی فکر می کنم قراره یه اتفاقاتی تو زندگیم بیوفته، حس اش می کنم،خوشم میاد که زندگی این همه قابلیت تغییر داره ، مثل یه جور بازی ایه،شاید منچ شایدم ماروپله، ولی امیدوارم بیشتر شبیه منچ باشه چون از ماروپله متنفرم ، تو منچ شانس کمتر مهمه، بیشتر نوع تفکر و مهره جابه جا کردنت بازی رو پیش می بره تا شانس و این که یک عالمه مهره ی دیگه هستن که برای بازی کردن بهت انگیزه بدند ولی ماروپله همش شانسه،توی خیابون اصلی که می پیچم یکهو یه دختر بچه دستش رو دراز می کنه جلوم با یک عالمه فال شاید به اندازه ی همه ی آرزوهایی که واسه سال جدیدم دارم ، یکی اش رو از بین اون همه ورق می کشم بیرون ، به مغازه ایی که می خواستم رسیدم ، میرم یه چند تا بند و تور قرمز و فیروزه ای می خرم و توی لیست خریدم روی بند و تورهای مورد نیاز خط می زنم تا برم سراغ بقیه ی لیست خریدم.........
زینت جهانشاه اولین کسی که مد را به ایران آورد،متن اش خبریه ولی تموم که میشه حس بدی بهم دست میده :" بعد از تولد دخترش خود را بازنشسته کرد ،نمی دونم یهو چه ام میشه ،یاد این میوفتم که زن ایرونی ام،هر چی می گذره بیشتر می فهمم تو یه جامعه ی مرد سالار دارم زندگی می کنم،ولش می کنم همه ی فکرهام رو،سیسیل ایمیل زده یارو رو ول کرده حالا هم رفته تعطیلات آفریقا،هم سن خودمه ولی با کلی تجربه ،همیشه از زن های فرانسوی خوشم اومده ، جوابش رو میدم هیچی زنیکه،دارم میرم L.A ، بعدش میگه ایرونیش به درد تو نمی خوره می خندم ، میگم گیر دادی ها ، ببخشید که بنده هم همین جا بزرگ شدم ها ،با خودم فکر می کنم حقیقتا بین ایرونی و فرنگی اش توفیر بسیار است ، میگم ای بابا ول کن تو هم حالا که قرار نیست اتفاقی بیوفته،بعد فکر می کنم این روزها چقدر دارم با آرامش زندگی می کنم ،وحشی شدم دوباره ،زندگی به تخمم شده ،پ.....ر از انرژی ام ، می خوام اتود کارهای جدیدم رو شروع کنم اخه مغز مریضم دوباره شروع به کار کردن کرده ، دوباره دیوونه شدم یوهوووو.
ولی ایرونی و فرنگیش واقعا فرق داره ها، قدرت خداست دیگه ، حالا بازم بگم خدا نیست ![]()
خدایا چه بلایی می خواهید سر ما بیاورید؟
خدایا خودت ما را از اکسپلوژن حفظ بفرما
خدایا خیلی چاکریم ها
خدایا با تشکر.
Love you Khoda
Sahar