تبليغاتX
سالاد مخصوص

 

باران بود

مجال نبود

ما به بخت خوب خود خندیدیم

و قرار گذاشتیم

پاییز به صحرای مجاور کوچ کنیم

انگور بکاریم

خیال بچینیم

پاییز آمد

زمستان رفت

ما همچنان در پای تاک ها سوگواری می کردیم

و هیچ وقت نفهمیدیم

قرار آن روزها چگونه از ذهنمان پر کشید ؟

( کیان الیاسی )

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

این روزها از اون روزهایی یه که کلی حس های عجیب دارم یه جورایی مثل حس قبل از کنکور دادنم هست که کلی بیگ دریم و برنامه تو سرت هست ولی نمیدونی رتبه ای که میاری در حد کدوم یک از دریم هات هست . یک جور حس شروع شایدم تغییر نمیدونم شاید هم هیچ کدوم. 
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

همه چیزازباسن بزرگ من شروع شد!

وطعنه باد به در

وعکس سینه بندی صورتی

که افتاده بود در آبگون نگاه تو

تختِ آشفته

ملافه ی واژگون

وعشقبازی ناتمام باران وبرگ/درنسیم روز

یادگارآن جمعه مغشوش است.

 (شیدا محمدی)

پی نوشت:عاشق انتزاع و افراط شعرهای این خانومه ام

انادر پی نوشت: اون مطلبه راجع به هپینس رو که نخوندم هنوز عوضش هی رفتم الواتی تازه دچار وسوسه های شیطانی هم شدم .خدایا ما را از شر وسوسه های شیطان رجیم حفظ بفرما.الهی آمین.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

دوباره اون رگ خل و چلیم گرفته،حوصله ی زندگی کردنم سر رفته، نمی دونم چی میشه که این جوری میشه، انگار یه اتفاقی که باید بیوفته نمی یوفته یا چیزی که گم شده پیدا نمیشه یا حقی که ازم گرفته شده پس داده نمی شه یا جنسی که فروخته شده پس گرفته نمیشه یا در صورت توقف پنچر می شوم یا بوق زدن ممنوعه ،چه می دونم اصلا، و دقیقا همین موقع هاست که گیر میدم به زندگی که اصلا سرش چه؟ و تهش چه؟ و به طور کلی در این زندگی ما چه کار باید بکنیم و مگر بقیه که کردند چه اتفاقی افتاده و نهایتا مجبورم به این نتیجه برسم که انسان تنوع طلبی هستم (من بیچاره)،یعنی بابا این رو میگه هر وقت من شروع به غر زدن می کنم ، حالا ربطش به تنوع طلبی چیه خدا داند،بعد فکر می کنم بد نیست این مطلبی رو که از بی بی سی راجع به هپینس گرفتم گوش بدم شایدم خواستم یه چیزهایی راجع بهش این جا بنویسم بلکه یه مرجعی بشه واسه خودم ،چون این جور که حس می کنم این قصه سر دراااااااااز خواهد داشت........

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

یک هفته گذشت و من باورم نمیشه این من بودم که همه ی این هفت روز نفس گیر رو تحمل کردم، چشم هام رو می بندم روی تختم دراز می کشم و باز فکر این که بالاخره این اتفاق یک روزی برای همه خواهد افتاد حتی در آینده ی دور، خیلی آزارم میده :از دست دادن ؟؟؟ ، تا حالا این قدر نزدیک بهش فکر نکرده بودم،میخوام بهش فکر نکنم، روی بخیه های مامان پانسمان میزارم و سعی می کنم به زمان حال فکر کنم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

تاریک و روشن هوای عصره ، تازه از خواب پا شدم، یکهو یاد چند تا از آدم هایی که دوستشون دارم می اوفتم و کلی دلم می گیره که شرایط طوری هست که دسترسی بهشون ممکن نیست، به روزهایی که قراره بگذره و آدم هایی که قراره دوستشون داشته باشم فکر می کنم ،چراغ اتاق رو روشن می کنم ،موهام رو شونه می کنم ، به هاله ی خیلی کم رنگی که زیر پلک ام داره می اوفته نگاه می کنم ،یاد شعر فروغ می اوفتم : و مادرم که تصویر پیری من است در آینه.

به سال جدید فکر می کنم و آرزوهایی که می خوام بهشون برسم، شونه کردن موهام تموم شده، فرفری اند، دوستشون دارم، یه ورق میارم تا لیست چیزهایی رو که باید بخرم بنویسم ،تو خیابون که راه میرم حس می کنم ذهن و روحم منتظر اتفاق های جدیدند نمی دونم چرا ولی فکر می کنم قراره یه اتفاقاتی تو زندگیم بیوفته، حس اش می کنم،خوشم میاد که زندگی این همه قابلیت تغییر داره ، مثل یه جور بازی ایه،شاید منچ شایدم ماروپله، ولی امیدوارم بیشتر شبیه منچ باشه چون از ماروپله متنفرم ، تو منچ شانس کمتر مهمه، بیشتر نوع تفکر و مهره جابه جا کردنت بازی رو پیش می بره تا شانس و این که یک عالمه مهره ی دیگه هستن که برای بازی کردن بهت انگیزه بدند ولی ماروپله همش شانسه،توی خیابون اصلی که می پیچم یکهو یه دختر بچه دستش رو دراز می کنه جلوم با یک عالمه فال شاید به اندازه ی همه ی آرزوهایی که واسه سال جدیدم دارم ، یکی اش رو از بین اون همه ورق می کشم بیرون ، به مغازه ایی که می خواستم رسیدم ، میرم یه چند تا بند و تور قرمز و فیروزه ای می خرم و توی لیست خریدم روی بند و تورهای مورد نیاز خط می زنم تا برم سراغ بقیه ی لیست خریدم.........

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

اون قدر بد ام که نمی دونم چی کار کنم ، بعد فکر می کنم همه ی مردم وقتی بد هستن چی کار می کنن؟ دوش می گیرم ، کتاب می خونم، خط خطی می کنم ولی نمی شه بدتر می شم، سعی می کنم بخوابم، موزیک گوش می دم بلکه کمک کنه بخوابم، فایده نداره با خودم می گم همه ی مردم این حس رو یکی دو بار شایدم بیشتر تجربه کردن، من هم مثل بقیه بالاخره تموم میشه، به نسرین میگم بد ام باهام حرف میزنه ولی یک ساعت که گذشته باز حس های بد ام برمیگرده بعد با خودم فکر می کنم شاید بخوام گریه کنم ولی گریه ام نمی یاد شاید گریه علائم روزهای بعدی باشه شایدم یه یک هفته ای دپرس بشم بعد هی پیاده روی کنم و هی شعر های چرت و پرت بخونم و بنویسم، ولی می دونم بالاخره تموم می شه مثل همه ی مردم دنیا، زندگی همینه دیگه بدتر از همه اینه که گند رو خودت زده باشی     

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

زینت جهانشاه اولین کسی که مد را به ایران آورد،متن اش خبریه ولی تموم که میشه حس بدی بهم دست میده :" بعد از تولد دخترش خود را بازنشسته کرد ،نمی دونم یهو چه ام میشه ،یاد این میوفتم که زن ایرونی ام،هر چی می گذره بیشتر می فهمم تو یه جامعه ی مرد سالار دارم زندگی می کنم،ولش می کنم همه ی فکرهام رو،سیسیل ایمیل زده یارو رو ول کرده حالا هم رفته تعطیلات آفریقا،هم سن خودمه ولی با کلی تجربه ،همیشه از زن های فرانسوی خوشم اومده ، جوابش رو میدم هیچی زنیکه،دارم میرم L.A ، بعدش میگه ایرونیش به درد تو نمی خوره می خندم ، میگم گیر دادی ها ، ببخشید که بنده هم همین جا بزرگ شدم ها ،با خودم فکر می کنم حقیقتا بین ایرونی و فرنگی اش توفیر بسیار است ، میگم ای بابا ول کن تو هم حالا که قرار نیست اتفاقی بیوفته،بعد فکر می کنم این روزها چقدر دارم با آرامش زندگی می کنم ،وحشی شدم دوباره ،زندگی به تخمم شده ،پ.....ر از انرژی ام ، می خوام اتود کارهای جدیدم رو شروع کنم اخه مغز مریضم دوباره شروع به کار کردن کرده ، دوباره دیوونه شدم یوهوووو.

ولی ایرونی و فرنگیش واقعا فرق داره ها، قدرت خداست دیگه ، حالا بازم بگم خدا نیست

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

تازه رسیدم ،لباس هام رو در آوردم،دوش گرفتم ولی خوابم نمی یاد،روز عجیبی بود امروز، این جا می نویسم که یادم بمونه،می خندم ،اینجام انگاری شده تقویم واسه من،آخه پست تیر هشتاد و پنج رو خوندم ،چه قدر همه چیز تغییر می کنه،دقیقا همه چیز،عجیبه زندگی،کی حدس میزد این همه اتفاق رو،من ،سارا،مریم هر کدوم چقدر تغییر کردیم راسته میگن دخترها بعد بیست و چهار کلی تغییر می کنن ،انگار تکلیفت با همه چی روشنه کاملا.
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

خدایا این بیست و پنج سالگی دارد خیلی هیجان انگیز می شود ها

خدایا چه بلایی می خواهید سر ما بیاورید؟

خدایا خودت ما را از اکسپلوژن حفظ بفرما

خدایا خیلی چاکریم ها

خدایا با تشکر.

Love you Khoda

Sahar

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |