تبليغاتX
سالاد مخصوص

یک نقطه معنی پایان رو میده در حالی که همین نقطه وقتی میشه نقطه ها تبدیل به یک نقطه چین بی مزه ی بدون پایان میشه،به عبارت دیگه وقتی یک چیز هزار بار تموم میشه معنی تموم شدن رو هم عوض میکنه و میشه یک نقطه چین که هیچ وقت قرار نیست نقطه هاش تموم بشه نقطه هایی که فقط می خواهند باشند بدون اینکه اصلا حرفی واسه گفتن داشته باشند ، بعضی وقت ها فقط باید نقطه رو بگذاری سر خط و یادت باشه که نقطه چین ها هیچ وقت جای نقطه هاشون پر نمی شه.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

بی آغاز و پایان، همواره گریزان از مرکز و ناپایدار، از تمام هویت ها فاصله می گیرد ، کوچک ترین رستگاری را بر نمی تابد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

She said: Sometimes I think I'm made of metal

He said: Sometimes I think you are only a little bronze statue in the corner of some museum maybe thats why you are cold

And she said: Sometimes, when I sleep on my heart, I can feel my body growing hollow and my skin is like plate. Then, when the blood beats inside me, it's as if someone were calling by knocking on my stomach and I can feel my own copper sound in the bed. It's like- -what do you call it--laminated metal

I would have liked to hear you,he said

And she said: If we find each other sometime, put your ear to my ribs when I sleep on the left side and you'll hear me echoing. I've always wanted you to do it sometime

And she went along the street saying it aloud, as a way of telling the only person who could have understood her

 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

میگن سنگ بزرگ علامت نزدنه. دارم به این فکر می کنم این سنگ خیلی بزرگ تر از بزرگی که برداشتم علامت چی می تونه باشه ؟
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 با خودم فکر می کنم تقریبا هیچوقت تو زندگیم اینجوری نبودم این که هیچی و همه چی برام فرق نکنه قبلاها کلی واسه دقیقه به دقیقه ی زندگیم برنامه ریزی می کردم ولی حالا فقط زندگی می کنم هیچی چیزی برام اون قدر مهم نیست که کلی ترای کنم و کلی فکر کنم که این کار رو بکنم یا اون کار رو. نمی دونم خوبه یا نه و نمی فهمم چرا این همه پر از افراط و تفریط ام یا یه چیزهایی رو کلی می خوام یا اصلا بودن و نبودنشون برام فرق نداره با خودم فکر می کنم شاید این هم از علائم بزرگ شدنه و این که بزرگ شدن چقدر غم انگیزه باید واسه خیلی چیزها با خودت کنار بیایی مثلا بشینی عاقلانه همه چیز رو تحلیل کنی بگی خوب دختر جون الان این حس رو داری چون این اتفاق افتاده پس احمقانه فکر نکن یا این که این حست گذراست یا کلی مصلحت اندیشی هاو محافظه کاری های تخمی دیگه و هی کودک شیطون وجودت رو هلش بدی عقب بگی سیس بچه جون . بعد هم ممکنه تو چهل سالگی به خودت بیای و بگی اه چه تخمی زندگی کردم تازه اگه خیلی با شعور باشی و بفهمی .اون موقع هم حتما شوهر و بچه داری و باز هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی کاش کل زندگی یک کمی هیجان انگیزتر از این چیزی که هست بود.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

باران بود

مجال نبود

ما به بخت خوب خود خندیدیم

و قرار گذاشتیم

پاییز به صحرای مجاور کوچ کنیم

انگور بکاریم

خیال بچینیم

پاییز آمد

زمستان رفت

ما همچنان در پای تاک ها سوگواری می کردیم

و هیچ وقت نفهمیدیم

قرار آن روزها چگونه از ذهنمان پر کشید ؟

( کیان الیاسی )

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

این روزها از اون روزهایی یه که کلی حس های عجیب دارم یه جورایی مثل حس قبل از کنکور دادنم هست که کلی بیگ دریم و برنامه تو سرت هست ولی نمیدونی رتبه ای که میاری در حد کدوم یک از دریم هات هست . یک جور حس شروع شایدم تغییر نمیدونم شاید هم هیچ کدوم. 
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

همه چیزازباسن بزرگ من شروع شد!

وطعنه باد به در

وعکس سینه بندی صورتی

که افتاده بود در آبگون نگاه تو

تختِ آشفته

ملافه ی واژگون

وعشقبازی ناتمام باران وبرگ/درنسیم روز

یادگارآن جمعه مغشوش است.

 (شیدا محمدی)

پی نوشت:عاشق انتزاع و افراط شعرهای این خانومه ام

انادر پی نوشت: اون مطلبه راجع به هپینس رو که نخوندم هنوز عوضش هی رفتم الواتی تازه دچار وسوسه های شیطانی هم شدم .خدایا ما را از شر وسوسه های شیطان رجیم حفظ بفرما.الهی آمین.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

دوباره اون رگ خل و چلیم گرفته،حوصله ی زندگی کردنم سر رفته، نمی دونم چی میشه که این جوری میشه، انگار یه اتفاقی که باید بیوفته نمی یوفته یا چیزی که گم شده پیدا نمیشه یا حقی که ازم گرفته شده پس داده نمی شه یا جنسی که فروخته شده پس گرفته نمیشه یا در صورت توقف پنچر می شوم یا بوق زدن ممنوعه ،چه می دونم اصلا، و دقیقا همین موقع هاست که گیر میدم به زندگی که اصلا سرش چه؟ و تهش چه؟ و به طور کلی در این زندگی ما چه کار باید بکنیم و مگر بقیه که کردند چه اتفاقی افتاده و نهایتا مجبورم به این نتیجه برسم که انسان تنوع طلبی هستم (من بیچاره)،یعنی بابا این رو میگه هر وقت من شروع به غر زدن می کنم ، حالا ربطش به تنوع طلبی چیه خدا داند،بعد فکر می کنم بد نیست این مطلبی رو که از بی بی سی راجع به هپینس گرفتم گوش بدم شایدم خواستم یه چیزهایی راجع بهش این جا بنویسم بلکه یه مرجعی بشه واسه خودم ،چون این جور که حس می کنم این قصه سر دراااااااااز خواهد داشت........

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |